این روزها وقتی به خود و دیگران مینگرم میبینم که واقعاً آن شاه شاهان درست حرفش را زده. درست گفته هر چیز را که فهمیده و عیان کرده. دیگران او را کافر و ملحد خواندند اما من با او هم عقیدهام! هم عقیدهام با حرفهایش با برهانهایش با عقایدش. او تنها کسی بود که او را فهمید. فهمید و آن را به خود فهماند و ما را نیز آگاه. آری من از اوی تنها و لاشریک حرف میزنم. اوی بیانتها و زلال و شفاف. آن روز که ما را از گِلی ناچیز سرشت و چون اشرفی مابین درباریانش گذاشت، قدرت خود را نه تنها به خود بلکه به ما که زاییدهای از او هستیم هم نشان داد. نشان داد و ثابت کرد بر ما خود را و بر خود نیز.
او همیشه با ما بوده. همیشه در ما بوده و همیشه یک رنگ بوده. چقدر زیباست از خود گذشتگیاش. او قطره قطره از دریای بیکران وجودش را که جزوی از خودش بوده در ما دمیده. حسش میکنید؟! حس میکنید آن قطرهی لایتناهی را، که از بزرگی و اَعظمی بر ما ارزانی شده و همیشه دریایش کنارش بوده و او را ندیده؟! ماییم که آن را ناچیز میگیریم ما! کمی به خود بنگر! فکر کن! حس کن! فریاد کن! بخند! حال بیندیش! بیندیش از این قطرهی ناچیزی که این قول پیکرین جسم تو را حریف است. حریف است بر هر آن چه مقابل او باشد. حریف است بر هر آن چه آفریده شده و حریف است بر هر آن چه در دنیاست. حتی حریف است بر چون خودی در دیگری. او زبان چون خود را خوب میفهمد چون از جنس خودش است. میفهمد و با آن در گذر است و با آن یکتا. اما چه شیرین است آن لحظهای که خود را به ذات خود وصل میکند، دیگر قطره بودن را باور ندارد. دیگر از خود و ته ماندهی خود و غیر چیزی نمیفهمد. آن ذات بیهمتا چون او را در بر میگیرد دیگر این قطرهی کوچکین خود را دریا میداند. دیگر هیچ چیز را نمیفهمد و همچنان با دریای بیانتهای وجود سیر میکند. او در امواج طوفانی آن غرق شده و در یکرنگی آن نیست شده. آری درست میگفت آن شاه شاهان که
من اللهام تنها ذرهای.
کلمات کلیدی: