وقتی که باهاش حرف میزنم خیلی ارومم میکنه اما الان که ندارمش شدم مثل دیوونه ها هنوز هم اون صدای قشنگش توی گوشمه.تنها کسی بود که می تونست وقتی ناراحتم آرومم کنه.من خیلی خودخواه بودم همیشه پیشم بود هروقت بهش میگفتم بهت نیاز دارم،میخوام ببینمت نه نمی گفت جز یه با که واقعا نمیتونست بیاد.ای کاش اونجوری باهاش حرف نمیزدم.الآن نه میدونم کجاست و نه میدونم حالش چطوه؟فقط یه آرزو دارم که یه بار ببینمش اون صدای قشنگشو بشنوم توی این فکرا غرق شده بودم که ناگهان دستی که برایم آشنا بود روی شانه ام قرار گرفت سلام کرد نمیدونم ولی یه دفعه به خودم آمدم برگشتم خودش بود.باورم نمیشد ولی...
کلمات کلیدی: