چند روز پیش توی مسیر رفتن به شرکت، ((حسام)) رو دیدیم که با چند تا از رفیقاش داشتند از روبروم می امدند . حسام از بچه های محلمون بود که کلی برو بیا داشت . تیپ و هیکل قشنگی هم داره . خیلی از دخترهای محل هم آرزوی دوستی با اون رو دارن !
یه پیرهن چهارخونه به تن داشت و یقه ش رو طوری باز گذاشته بود که موهای سینه ش بیرون بیوفته و یه شلوار جین مشکی پاش بودکه با کفش کتونی ش کاملاً همخونی داشت .
با حسادت رفته بودم تو نخ ش و فکر میکردم چی میشد اگه خداوند این همه توجهی که برای زیبایی اون کرده ، کمی هم موقع ساخت من وقت صرف میکرد ؟!تو همین فکرا بودم که یکدفعه دیدیم زیر پای حسام خالی شد و افتاد داخل چاله ی کم عمقی که برای گذاشتن دکل برق توی پیاده رو کنده بودند . جمعیتی که از اونجا رد میشدند ، برگشتند تا ببینند چه اتفاقی براش افتاده . رفیقاش هم سریع خودشون رو رسوندن و داشتن کمکش میکردن بیرون بیاد.اما از اونجایی که ایستاده بودم چیزی رو درست نمیشد دید.دوستاش دستش رو گرفتن و کشیدن ش بیرون . سرتا پای حسام پر از خاک بود و چند خراش سطحی هم روی دستش دیده میشد. بیچاره شوکه شده بود . رفیقاش هم که انگار از این اتفاق زیاد بدشون نیومده بود، برای خودشیرینی و با کلماتی تصنعی دلداری ش میدادند و خاکهای روی لباسش رومیتکوندند . برای فرار از نگاه مردمی که اونجا ایستاده بودند و داشتند بهش نیشخند میزدندسریع خودش رو جمع و جور کرد و درحالی که با دو دست ش موهاش رو مرتب میکرد و زیر لب به زمین و زمان فحش میداد ، همراه دوستاش از اونجا دور شدند . خیلی دلم براش سوخت . با خودم فکر کردم کاشکی من" شهردار" بودم تا دستور میدادم تمام چاله های پیاده رو ها رو پرکنند تا اینطوری غرور یه جوون شکسته نشه !
...
چند روزی بود که حسام اون دور و بر پیداش نمیشد .
...
بعد از چند روز دوباره حسام رو دیدم که با رفیقاش باز از این مسیر دارند رد میشند . وقتی به همون چاله رسیدند ، یکی یکی از روش پریدند و بعد باهم زدند زیر خنده . منم لبخندی زدم و خواستم برم که صدایی شنیدم . وقتی پشت سرم رو نگاه کردم ، دیدم چند متر اونطرفتر از چاله ، حسام یقه یکی از بچه های محل به اسم " امیر" رو گرفته و داشت با عصبانیت باهاش حرف میزد . امیر هیکل نحیف و استخونی داشت و از اون بچه هایی بود که دماغ ش رو میگرفتی، جونش درمی اومد . هیچکی تا حالا موهای حنایی رنگ ش رو، شونه زده ندیده بود ! در کل کاری به کار کسی نداشت و برام عجیب بود که چرا حسام باش درگیر شده بود .
نمیدونم ماجرای دعواشون سرچی بود ولی معلوم بود حسام خیلی عصبانیه و وقتی دید که با حرف به نتیجه نمیرسه ، امیر رو گرفت زیر باد کتک و انگار که حریف تمرینی جلوش ایستاده ، از هر ضربه ای که به ذهنش می امد استفاده میکرد . امیر بیچاره هم چون دید در برابر هیکل ورزیده حسام کاری ازش برنمی آد ، دست و پاهاش رو جمع کرد تو سینه و شکمش و فقط کتک خورد.
با خودم فکر کردم کاشکی من شهردار بودم تا توی هرپیاده رویی چند تا چاله میکندم ،چون لازمه !
وقتی دیدم اوضاع اینطوریه ، دویدم به طرفشون و جداشون کردم . البته چه جدا کردنی؟حسام رو گرفتم و کشیدم کنار؛ بماند که چند تا لگد هم به خودم خورد . خون از لب و بینی امیر می اومد .دستش رو گرفتم و از روی زمین بلندش کردم . با پشت دست ش لبش رو پاک کرد که خون تا پیش شقیقه ش کشیده شد و در حالی که با دست خاک توی موهاش رو میتکوند ، ازم خداحافظی کرد و راهش روگرفت و رفت . البته زیر لب بدون اینکه صداش به گوش حسام برسه یه چیزایی میگفت که فکر کنم فحش بود !
حسام همونطور که پاچه شلوارش رو می تکوند ، چند تا فحش نثار امیر کرد و همراه رفقاش رفت .
یه نگاه به ساعت م انداختم ، دیدم خیلی دیرم شده . خواستم برم ؛ برگشتم تا از حسام خداحافظی کنم . دیدم حسام توی مسیر رفتن ش ،خم شده و داره یه تیکه نون رو با عصبانیت از روی زمین برمیداره و در حالی که اون رو میبوسید و گوشه ای از پیاده رو میگذاشت رو به رفقاش گفت: ((نگاه کن آدمای عوضی چطوری نعمت خدارو انداختن زیر دست و پا)) ! و بعد به راهش ادامه داد . منم خداحافظیم رو قورت دادم و رفتم سر کارم.
…
الان چند روزی میشه که امیر دیگه اینطرفا پیداش نمیشه !
کلمات کلیدی: